داستان سينه خوردن | فان تو فان

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان سينه خوردن

داستان سينه خوردن

داستان سينه خوردن
 
داستان كوتاه – داستان كوتاه: جدید هیز هیزه (showing 1-23 of 23)
https://www.goodreads.com/topic/show/970833
Translate this page
Jul 27, 2012 – مانتویش را گرفت جلو و به اطراف نگاه کرد و چادرش را دورش گرفت و لای سینه هاش فوت کرد. … و اصلا حواسش به شلوارش که داشت از کمرش می افتاد نبود و بعد هم او هم مرد آخوند کناری و هم زن به ظاهر خوابیده ی بغل دستش و هم تمام اتوبوس یکهو حواسشان به سمت مرد قرمز پوش جلویی و بعد با تکان خوردن زن و مرد به آن دو جلب شد!
من و دوست دختر مذهبیم | شهوانی
hotgram4.filmiro.com/2017/09/20/…/354356916706607264.htm
Translate this page
Sep 20, 2017 – سلام به دوستان عزیز و گرامی داستان کاملا واقعی امیدوارم خوشتون بیاد البته یه خورده طولانیه ولی به نظرم جالبه اسم من احسان 32 سالمه من دو سال پیش با یه دختری … و دستم رو بردم سمت سینه هاش شروع کردم مالیدن سینه هاشو خوردن لباش اروم اروم دکمه های مانتوشو وا کردم دارزش کردم رو کاناپه خودمم هم به پهلو یه خورده رفتم روش …
Google Reader
hotgram4.filmiro.com/2017/02/26/…/887622014683054128.html
Translate this page
Feb 26, 2017 – سال تحصیلی اول دبیرستان با حسین یکی از دوستانم یک روز نامه فروشی راه انداختیم و کاسبی خوبی هم داشتیم تا اینکه بعد از مدتی حسین با چند دختر دوست شد که مهستی (هستی صداش می کردند و 10تایی هم سفت زن داشت) ،مینا(که دختر عموی حسین بود ) و ملیکا از جمله دوستان حسین بودند که با من هم دوست شدند.اوایل من …
خیانت به بهترین دوستم 1395/9/11 سلام اسم من محمده.داستانی روکه می حوام
h4.filmiro.com/2017/03/18/893/804363837426893759.txt
Translate this page
Mar 18, 2017 – داستانی روکه می حوام واستون تعریف کنم داستان سکس با زن بهترین دوستمه که امیدوارم هم اون هم خدامنو ببخشه. … بایه دستم هم سینه هاشومیمالیدم بعدازچنددقیقه رفتیم روتختشون اون لباسهاشوکامل دراورد منم همینطورمن فقط شورت تنم بود رفتم خوابیدم روش وشروع کردم به خوردن گردنش واومدپایین سینه هاشومی خوردم که سینه …
فقط عاشق خوردن بود
https://shahvani.com/dastan/فقط-عاشق-خوردن-بود
Translate this page
Jul 29, 2013 – { اولین خاطره سکسی که مینویسم }}}}. “””””””””محمد”””””””””””. مشغول کار کردن بودم…. عجیب کارمو دوست داشتم و با همکارام که اکثرا خانوم بودن، خیلی حال میکردم و به همشون احترام میذاشتم… یکی از همکارام که پسر خوبی بود و حدود دو سالی بود که با هم کار میکردیم، ی روز موقع صبحانه، بهم گفت که ی کیس دیوونه سراغ داره، و …
eternal1999 on Instagram: “خونه خالی:قسمت دوم پسره دختره رو بغل کرد
https://www.instagram.com/p/8LvoBgQ2GC/
Translate this page
Sep 28, 2015 – دختره یه تاپ چسبون مشکی پوشیده بود و از اون فاصله سینه های بزرگ و سفیدش معلوم بودن. سر پسره رفت لای سینه های دختره.کیرم شق شده بود. در عرض چند ثانیه هردوتا کاملا لخت شده بودن. پسره شروع کرد به خوردن سینه های دختره.دختره نفسای بلند میکشیدو بی قرار خودشو رو تخت بالا و پایین میکشید.دستشو برد و …
و به این سادگی … – داستان کوتاه
www.nouvelle.ir/1390/11/01/و-به-این-سادگی/
Translate this page
Jan 21, 2012 – گفتم ” دروغ گو . اینجا کسی حامله نمی شه . بگو جاسوسِ کی هستی ؟ اومدی مدارکم رو بدزدی ؟ من بچۀ پدرم هستم . تو ارث سهم دارم . بفهمین اینو . “ ناخواسته پام رو بیشتر فشار دادم . داری منو می کشی . بسه دیگه . من نمی دونم از چی حرف می زنی . فشار رو بیشتر کردم . حالا انگشت بغلِ شستم لایِ سینه هاش بود . ترجمه کردم .
Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم – صفحه 85 – انجمن لوتی
https://www.looti.net/12_1255_85.html
Translate this page
خودمم پریدم روش و شروع کردم به خوردن از لباش. تا چند دقیقه لبای همدیگه رو میخوردیم. بعد رفتم سراغ گردن و سینه و پستوناش. وای که چه پستونای درشت و نرمی داشت. انگار دو تا کیسه آب دستت گرفتی. کمی پستوناش رو مالیدم و ازشون خوردم. بعد بهش گفتم خاله من شیر میخوام. اون هم بهم گفت باشه خاله جون. پا شد نشست رو تخت. من سرمو …
آفتاب آن بالا، سمت راست | نبشت.کام
https://nebesht.com › … › ادبیات جهان › آفتاب آن بالا، سمت راست
Translate this page
Feb 26, 2015 – این نخستین داستانی است که از او به فارسی ترجمه شده است. … موقع خوردن صبحانه کیف می کردم که مادرم با نارضایتی به پستان هایم خیره می شد و این طوری هر صبح بیشتر و بیشتر در می یافتم که پستان هایم نه تنها شجاع ترین، بلکه زیباترین عضو … در آن زمان من بنابر “مصلحت استراتیژیک” سینه بند نمی پوشیدم.
بیدار – مطالب ابر داستان سینه
wakeup1.mihanblog.com/post/tag/داستان%20سینه
Translate this page
برچسب ها: داستان س، داستان زندایی، داستان دختر، داستان زن همسایه، داستان زشت، داستان سرا، داستان خ.ف.ن، داستان مامان، داستان من و خاله، داستان من و منشی، داستان زن انگلیسی، داستان سینه، داستان مالوندن، داستان خوردن، داستان من و، …داستان، …داستان ن، داستان دختر و، داستان من و زن، داستان+، 18داستان های، داستان خراب، داستان بی ادبی، …

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS